تبليغاتX
آرتاکاوا
ادبی. فرهنگی. اجتماعی

لولیی با پسر خود ماجرا می کرد که تو هیچ کاری نمی کنی و عمر در بطالت به سر می بری. چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن‌بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی شنوی به خدا ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد!

                                                                        عبید زاکانی: رساله دلگشا، ص110

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 7:58  توسط حسین قانعی اردکانی  | 

                                                          

                                                              

                                           


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 12:30  توسط حسین قانعی اردکانی  | 

یک امشب را نخواب ای نور دیده! شب یلدا رسیــده!
که خواب از چشمها یکسر پریده! شب یلدا رسیــده!
بکن کیف از ســـر شب تا سپیده شب یلدا رسیــده!


... هجوم میهمانـــــــــــــان گرامی پی عــرض سلامی
فزون تر بهـــــــر عرض احترامی -و البت صرف شامی!-
جلـــوی درب منزل صف کشیده شب یلدا رسیــده!


تتق تق تق صدای کوبـــه ی در فک و فامیل همسر
فریبرز و مجیــــــد و دائی اکبــر تقی خان با سه خواهر
زری خاتون و مرجــــان و فریده شب یلدا رسیــده!

نگاهی زیر چشمی کـــن به آنور به حالات غضنفــر
دو پرس و بعد از آن یک پرس دیگر پس از یک ربع، از سر
تـــو گویی معده اش ترمز بریده شب یلدا رسیــده!


پس از شام اندر آن بزم شبانه به شوری عاشقانه
هجوم آورده ســــوی هندوانه پس از آن بی بهانه
به چاقـــــو سینه ی آن را دریده شب یلدا رسیــده!


ز بعـــــــــــد انهــــــدام هندوانه انــــــــار دانه دانه
-همان صد دانــــــه یاقوت ترانه! که حفظ درسخوانه(!)-
دو تا را خورده، شش تا را مکیده! شب یلدا رسیــده!


سوی پشمک سپس وا کرده راهی دو لپّی خورده گاهی
شده سیر و پس از شکر الهی(!) از آن خواهی نخواهی
ز بهر مزمزه از نـــــــــــو مزیده ! شب یلدا رسیــده!


همه مبهوت آن حلوا خورانش به ویـــژه میزبانش
دو دستی هی تپانده در دهانش نمی دانی چسانش
به عمرش گوئیــــــا حلوا ندیده! شب یلدا رسیــده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 9:10  توسط حسین قانعی اردکانی  | 

عید علوی رفت ولی یار نیامد

آن شمع شب افروز شب تار نیامد

چند روز دگر مانده که با ناله بگوییم

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 13:22  توسط حسین قانعی اردکانی  | 

باران صبح


باران تند بود. ما می‌دويديم و زير باران کاملاً حیس شده بوديم. از پياده رو همين‌جا به طرف پارک می‌دويديم. همه جا تعطیل بود و می‌خواستيم نان بخريم، نان‌مان تمام شده بود. شنيده بوديم که توی پارک یک دکه‌ی نان‌فروشی هست، و زير باران می‌دويديم. وقتی رسیديم جلو پارک، گفت: «باسی، اينجا باش من برم نون بخرم بیام.»

... گفتم: «با هم بريم.»

«برای خودت میگم، خیس میشی. چرا دوتایی خیس بشیم.»

«پس من ميرم که من خیس بشم.»

«نه. همینی که من میگم. اینجا باش الان برمی‌گردم.»

«برنمی‌گردی.»

«برمی‌گردم.»

«برنمی‌گردی.»

«اگه می‌ترسی بيا، دستامو نگه دار.» و دست‌هاش را گذاشت توی دست‌هام.

تمام تنهایی‌های کودکی‌ام آمد جلو چشمم، آن خانه قديمی، درخت کاج وسط حیاط، سایه های آفتاب... به دور و برم نگاه کردم. اینجا کجاست؟ اگر گم بشوم؟ توی دلم گفتم تو رو خدا منو تنها نذار، بذار باهات بیام.

«نه. همین جا باش الان برمی‌گردم.»

و باران تند شده بود. همه جا خیس بود. صورتم خیس بود، چشم‌هام خیس بود، و موهای او که دور می‌شد خیس بود. حتا چکمه‌هاش خیس بود. بعد دیدم دیگر دست‌هاش توی دستم نیست. به دور و برم نگاه کردم. هیچ جا را نمی‌شناختم. در شهری غریب بودم، و انگار تازه بنایی کرده بودند و شکل آنجا عوض شده بود. گفتم حالا کجا دنبالت بگردم؟

باران همه چیز را می‌شست و با خود می‌برد. همه جا خیس بود. و مه آنقدر در باران کش آمده بود که ديگر چشمم جایی را نمی‌ديد. ناگهان فهمیدم که او دیگر برنمی‌گردد. به دلهره افتادم. دلتنگی و هراس چنان به جانم چنگ می‌انداخت که داشتم می‌مردم.

فریادی کشیدم و از جا کنده شدم. چشمم را باز کردم. داشت صبح می‌شد. تمام صورتم خیس بود.


عباس معروفی
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 10:50  توسط حسین قانعی اردکانی  |