<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آرتاکاوا</title>
<link>https://artakava.blogfa.com</link>
<description>ادبی. فرهنگی. اجتماعی </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 24 Jul 2016 11:11:54 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>غم است این...</title>
<link>https://artakava.blogfa.com/post/203</link>
<description>گفتم که مژده بخش دل خرم است این مست از درم درآمد و دیدم غم است این گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید ای گل ز بی ستارگی شبنم است این پروانه بال و پر زد و در دام خویش خفت پایان شام پیله ی ابریشم است این باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت تنها نه من ، گرفتگی عالم است این ای دست برده در دل و دینم چه می کنی جانم بسوختی و هنوزت کم است این آه از غمت که زخمه ی بیراه می زنی ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی چندین هزار امید بنی آدم</description>
<pubDate>Sun, 24 Jul 2016 11:11:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>artakava</dc:creator>
<guid>artakava.blogfa.com/post/203</guid>
</item>
<item>
<title>در جنس خويش آب مكن!</title>
<link>https://artakava.blogfa.com/post/202</link>
<description>به گريه گفتمش اي گل دلم به هيچ بخَر به خنده گفت كه در جنس خويش آب مكن! (رونقي همداني) دانه از خال سيه داري و دام از سر زلف واي بر حال من و مرغ دل غافل من! فرصت شيرازي قاصدان را يك رقم نوميد كردن خوب نيست نامه ما پاره كردن داشت اگر خواندن نداشت! صائب تبريزي هيچ داني روزگار حيله گر با من چه كرد سالها عمر عبث داد و جواني را گرفت! مهدي سهيلي سيري ز ديدن تو ندارد نگاه من چون قحط ديده اي كه به نعمت رسيده است صائب تبريزي</description>
<pubDate>Wed, 20 Jul 2016 08:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>artakava</dc:creator>
<guid>artakava.blogfa.com/post/202</guid>
</item>
<item>
<title>بلاي هجران</title>
<link>https://artakava.blogfa.com/post/201</link>
<description>نمیتوان به تو شرح بلای هجران کرد فتاده ام به بلایی که شرح نتوان کرد بلای هجر تو مشکل بود خوش آن بیدل که مرد پیش تو و کار بر خود آسان کرد &quot;هلالی&quot; از دل مجروح من چه میپرسی؟ خرابه ای که تو دیدی، فراق ویران کرد هلالی جغتایی</description>
<pubDate>Wed, 20 Jul 2016 06:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>artakava</dc:creator>
<guid>artakava.blogfa.com/post/201</guid>
</item>
<item>
<title>عيد فطر مبارك باد</title>
<link>https://artakava.blogfa.com/post/200</link>
<description>هلال عید می بینی و من پیوسته ابرویت مبارک باد بر تو عید و بر من دیدن رویت</description>
<pubDate>Tue, 05 Jul 2016 09:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>artakava</dc:creator>
<guid>artakava.blogfa.com/post/200</guid>
</item>
<item>
<title>در دفتر زمانه فتد نامش از قلم</title>
<link>https://artakava.blogfa.com/post/199</link>
<description>در دفتر زمانه فتد نامش از قلم هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت در پیشگاه اهل خرد نیست محترم هرکس که فکر جامعه را محترم نداشت فرخي يزدي</description>
<pubDate>Mon, 04 Jul 2016 09:41:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>artakava</dc:creator>
<guid>artakava.blogfa.com/post/199</guid>
</item>
<item>
<title>ميرزاده عشقي</title>
<link>https://artakava.blogfa.com/post/198</link>
<description>میرزاده عشقی (۱۲۷۳ همدان - ۱۳۰۳ تهران)، نمایشنامه نویس، شاعر دوران مشروطیّت، روزنامه‌نگار، نویسنده و مدیر نشریه قرن بیستم بود؛ که در دوره نخست وزیری رضاخان، به دستور رئیس اداره تأمینات نظمیه (شهربانی) وقت صبح روز دوازدهم تيرماه، ترور شد. خاکم به سر، زغصه به سر خاک اگر کنم خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟ آوخ، کلاه نیست وظن، گر که از سرم برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم مرد آن بود که این کُله‌اش، برسر است و من نامردم ار که بی کُله، آنی به سر کنم من آن نیم که</description>
<pubDate>Sat, 02 Jul 2016 06:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>artakava</dc:creator>
<guid>artakava.blogfa.com/post/198</guid>
</item>
<item>
<title>ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم</title>
<link>https://artakava.blogfa.com/post/197</link>
<description>جان آمده رفته هیجان آمده رفته نام تو گمانم به زبان آمده رفته . احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟ . پلکی زده ام خواب مرا آمده برده پلکی زده ام نامه رسان آمده رفته . امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته . من در به در او به جهان آمده بودم گفتند کجایی؟! به جهان آمده رفته . ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم بسیار به عمرم رمضان آمده رفته... . محمدمهدي سيار</description>
<pubDate>Tue, 28 Jun 2016 10:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>artakava</dc:creator>
<guid>artakava.blogfa.com/post/197</guid>
</item>
<item>
<title>هنوز پیرهنم را ؛ نشُسته می پوشم…</title>
<link>https://artakava.blogfa.com/post/196</link>
<description>از آن دمی که گرفتم تو را در آغوشم هنوز پیرهنم را ، نشُسته می پوشم… هنوز بوی تو از تار و پود زندگی ام نرفته است که خود رابه عطر بفروشم… عجب مدار از این جوششی که در من هست که من به هرم نفسهای توست می جوشم کجا به پیری و سستی و ضعف روی آرم منی که آب حیات از لب تو می نوشم… به بوسه ای که گرفتم در آخرین لحظه برای بوسه ی دیگر دوباره می کوشم… برای آنکه بدانی که بر سر عهدم برای آنکه بدانی نشد فراموشم… قسم به بوسه ی آخر…قسم به اشک تو…من هنوز پیرهنم را ؛ نشُسته می</description>
<pubDate>Wed, 22 Jun 2016 09:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>artakava</dc:creator>
<guid>artakava.blogfa.com/post/196</guid>
</item>
<item>
<title>دوم تير سالروز تولد صمد بهرنگي</title>
<link>https://artakava.blogfa.com/post/195</link>
<description>مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد»....صمد بهرنگی، ماهی سیاه کوچولو به بهانه سالروز تولد صمد بهرنگي داستان صوتي «كچل كفترباز» را با هم بشنويم: كچل كفترباز</description>
<pubDate>Wed, 22 Jun 2016 09:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>artakava</dc:creator>
<guid>artakava.blogfa.com/post/195</guid>
</item>
<item>
<title>من او را دوست داشتم</title>
<link>https://artakava.blogfa.com/post/194</link>
<description>اندیشه‌های درهم و آشفته هر دم مرا بیشتر در خود فرو می‌کشید، فرسوده می‌کرد. بسیارخسته بودم. چشم‌هایم را بستم خیال کردم دارد می‌آید ...... هنوز می‌توانم دستش را دور گردنم، بوی تنش، صدایش، گرمایش، مهر و محبتش را حس کنم..... همه چیز سر جای خودش است. هیچ چیز دست‌نخورده. فقط کافی است چشمانم را ببندم و در فکر فرو روم .... چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟ بخشی از کتاب &quot;من او را دوست</description>
<pubDate>Mon, 20 Jun 2016 10:39:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>artakava</dc:creator>
<guid>artakava.blogfa.com/post/194</guid>
</item>
</channel>
</rss>
